Hot Best Seller

فراتر از بودن و موتسارت و باران

Availability: Ready to download


Compare

30 review for فراتر از بودن و موتسارت و باران

  1. 5 out of 5

    Ahmad Sharabiani

    La plus que vive‬, Christian Bobin تاریخ نخستین خوانش: ماه آوریل سال 2002 میلادی عنوان: فراتر از بودن و موتسارت و باران؛ نویسنده: کریستیان بوبن؛ مترجم: نگار صادقی؛ مشخصات نشر: تهران، ماه ریز، 1379، در 134 ص، شابک: 9647049056؛ موضوع: داستانها و نامه های نویسندگان فرانسوی - سده 20 م نویسنده برای همسرش که درگذشته و از این دنیا رفته، نامه های عاشقانه میفرستد. ا. شربیانی

  2. 4 out of 5

    Chadi Raheb

    واقعه‌ی مرگ تو، تمام وجود مرا در هم ریخت... تمام وجودم، جز قلبم را. آن قلبی که تو ساختی و هنوز می‌سازی؛ قلبی که تو، هنوز در نبودنت هم با دست‌های گم‌شده‌ات، به آن شکل می‌دهی و با صدای گم‌شده‌ات، آن را به آرامش دعوت می‌کنی و با خنده‌های گم‌شده‌ات، به آن روشنی می‌بخشی. دوستت دارم... جز این دو کلمه چیزی نمی‌توانم بنویسم، جز این دو کلمه چیزی برای نوشتن نمی‌یابم. این جمله‌ای است که تنها تو نوشتنش را به من آموختی و صحیح بیان کردنش را به من یاد دادی. دوستت دارم... این رمزگونه‌ترین کلامی است که شایسته‌ی تعبیر واقعه‌ی مرگ تو، تمام وجود مرا در هم ریخت... تمام وجودم، جز قلبم را. آن قلبی که تو ساختی و هنوز می‌سازی؛ قلبی که تو، هنوز در نبودنت هم با دست‌های گم‌شده‌ات، به آن شکل می‌دهی و با صدای گم‌شده‌ات، آن را به آرامش دعوت می‌کنی و با خنده‌های گم‌شده‌ات، به آن روشنی می‌بخشی. دوستت دارم... جز این دو کلمه چیزی نمی‌توانم بنویسم، جز این دو کلمه چیزی برای نوشتن نمی‌یابم. این جمله‌ای است که تنها تو نوشتنش را به من آموختی و صحیح بیان کردنش را به من یاد دادی. دوستت دارم... این رمزگونه‌ترین کلامی است که شایسته‌ی تعبیر تو در طول قرن‌هاست؛ کلامی که وقتی به درستی بیان می‌شود، تمام هدف و لطافتش را هدیه می‌کند. دوستت دارم... و این جمله‌ای است که هرگز آن را به زمان گذشته نخواهم نوشت. دوستت دارم... این کلام زنده می‌ماند و تمام طول زندگی‌ام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است، نه کمتر و نه بیشتر. من تنها در تو و از طریق تو می‌نوشتم. من کاغذ سفید را در مقابل چهره‌ی تو قرار می‌دادم تا بیشترین روشنایی ممکن را به دست آورم. من با صدایی آرام، با صدایی مجنون، با تو سخن می‌گویم. من برای سخن گفتن با تو، صدای انسان‌های قرن دوازدهم را به امانت می‌گیرم. تصمیم دارم با آنچه تحمل دیدنش را ندارم مواجه شوم. من منتظر بازگشت تو هستم و این دست خودم نیست. من منتظرِ غیرمنتظره‌ام. من به آنچه «امیدبستنی» نیست، امیدوارم. مگر به جز این به چه چیز دیگر می‌توانم امید ببندم؟! #ازخلال‌کتاب پ.ن. این باید کتابی میشد که من می‌نوشتمش.

  3. 5 out of 5

    Farnoosh Farahbakht

    یکبار خواندن برای این کتاب واقعا کم بود. هنوز تمامش نکرده دلتنگش بودم. دوست داشتم جملاتش رو در ذهنم مرور و حک کنم پس به محض تمام کردن دوباره شروع به خواندنش کردم. "فراتر از بودن" به دو موضوع اصلی "عشق" و "مرگ" میپردازد و مجموعه ای است از نامه های عاشقانه که "بوبن" پس از مرگ "ژیسلن" در چهل و چهار سالگی برای او و به یادگار برای فرزندانش می نویسد.در یکی از نامه ها می نویسد "ما زنده ها در برابر مرگ، شاگردهای بدی هستیم، روزها، هفته ها و ماه ها می گذرد و هنوز همین درس روی تخته سیاه است" اما فکر می کنم یکبار خواندن برای این کتاب واقعا کم بود. هنوز تمامش نکرده دلتنگش بودم. دوست داشتم جملاتش رو در ذهنم مرور و حک کنم پس به محض تمام کردن دوباره شروع به خواندنش کردم. "فراتر از بودن" به دو موضوع اصلی "عشق" و "مرگ" میپردازد و مجموعه ای است از نامه های عاشقانه که "بوبن" پس از مرگ "ژیسلن" در چهل و چهار سالگی برای او و به یادگار برای فرزندانش می نویسد.در یکی از نامه ها می نویسد "ما زنده ها در برابر مرگ، شاگردهای بدی هستیم، روزها، هفته ها و ماه ها می گذرد و هنوز همین درس روی تخته سیاه است" اما فکر می کنم "بوبن" حتما از این قاعده مستتثنی است و با این کتاب کسی را که عاشقانه دوست میداشت "فراتر از بودن" برد و جاودانه ساخت

  4. 5 out of 5

    میعاد

    هيچ كس زندگى راحتى ندارد،همين زنده بودن،بى درنگ مارا به سمت سخت ترين ها پيش ميبرد، زندگى پديده اى عقلانى نيست ، قابل پيش بينى نيست، زندگى بر سرمان فرو ميريزد همان گونه كه بعدها مرگ بر سرمان فرو ميريزد!! يك نفس خوندمش! به قدرى كتاب زيبا نوشته شده كه قشنگ ميتونى عشق به يك انسان رو توش حس كنى! و ميگه ميشه نگاه متفاوتى به مُردن كسايى كه دوستشون داريم داشت !! بوبن رو دوست دارم ، صميمى و دلنشين مينويسه

  5. 5 out of 5

    Leila

    ما انسان‌ها بر روی کره‌ی زمین زندگی نمی‌کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن‌ها علاقه داریم. ************************************************ من منتظر غیر منتظره ام. من به آنچه امید‌بستنی نیست امیدوارم. ************************************************ مرگ، هرگز نمی‌تواند عشق را به سرقت ببرد...عشق هم مانند مرگ سهمگین است. ************************************************ بیماری هیچ وقت علّت نیست، بلکه پاسخ است... پاسخی ناچیز به درد، به رنج، به بی‌کسی. *************************************** ما انسان‌ها بر روی کره‌ی زمین زندگی نمی‌کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن‌ها علاقه داریم. ************************************************ من منتظر غیر منتظره ام. من به آنچه امید‌بستنی نیست امیدوارم. ************************************************ مرگ، هرگز نمی‌تواند عشق را به سرقت ببرد...عشق هم مانند مرگ سهمگین است. ************************************************ بیماری هیچ وقت علّت نیست، بلکه پاسخ است... پاسخی ناچیز به درد، به رنج، به بی‌کسی. ************************************************ قول بده که برای دل خودت بنویسی، در غیر این صورت تو فقط یک کار ادبی کرده‌ای، درحالیکه باید نوشت... و نوشتن با کار ادبی فرق دارد. ۹۸/۱۲/۲۶

  6. 4 out of 5

    Amir Akbari

    اولین کتابی ک نصفه رهاش کردم😐 خب ک چی عاخه هر زن و مردی شریک زندگیشو ی جوری دوس داره ولی شروع نمیکنه ۱۵۰ صفحه کتاب بنویسه ک وااااای چرا مردی چرا من بیقرارم با نهایت احترام فقط واسه ی سری خانوما خوبه ک بخونن و ذوق کنن بگن واااای خوشبحالش چقد شوهرش دوسش داشته😒

  7. 5 out of 5

    بَرسا

    کتاب فراتر از بودن در واقع یک سوگنامه است.سوگنامه ای در نبود ژیلسن.بوبن در “فراتر از بودن”فقط از ژیلسن می نویسد.فقط برای او می نویسد.واقعه ی مرگ ژیلسن،بوبن را در بهت و خلأ فرو می برد.خلأیی که به جز گفتن از او و برای او پر نمی شود. «واقعه ی مرگ تو همه چیز را در من فرو پاشید.همه چیز مگر قلبم را.قلبی که تو برایم ساختی و همچنان می سازی.» ژیلسن “فراتر از بودن”ش تنها مرهم زخمی بزرگ ،اما ناشی از واقعیتی به نام مرگ ،برای بوبن است.ژیلسنی که حالا وجود ندارد اما لحظاتی را بخشیده که حالا فراتر از وجودش در تما کتاب فراتر از بودن در واقع یک سوگنامه است.سوگنامه ای در نبود ژیلسن.بوبن در “فراتر از بودن”فقط از ژیلسن می نویسد.فقط برای او می نویسد.واقعه ی مرگ ژیلسن،بوبن را در بهت و خلأ فرو می برد.خلأیی که به جز گفتن از او و برای او پر نمی شود. «واقعه ی مرگ تو همه چیز را در من فرو پاشید.همه چیز مگر قلبم را.قلبی که تو برایم ساختی و همچنان می سازی.» ژیلسن “فراتر از بودن”ش تنها مرهم زخمی بزرگ ،اما ناشی از واقعیتی به نام مرگ ،برای بوبن است.ژیلسنی که حالا وجود ندارد اما لحظاتی را بخشیده که حالا فراتر از وجودش در تمام مفهوم ها و معناهای زندگی بوبن ریشه دوانده.به قول بوبن «عجیب است که مغز ما چه سرسخت است و واقعیت زمان لازم دارد تا در آن نفوذ کند.» بوبن در آخر با نبود ژیلسن کنار می آید.اما مطمئنا هیچ گاه لحظه ها و احساساتی را که حس کرده را فراموش نمی کند. «ژیلسن قلبم آماده ی گریه نیست،چرا هست،ولی زیر اشک ها خنده است،همانطور که زیر برف سفید،رزهای قرمز.»

  8. 4 out of 5

    Ali Feghhi

    درسته که 'عشق' عاشق رو در معشوق غرق میکنه و باعث میشه او رو سرتاپا مثبت ببینه، ولی بنظرم این ۹۰ صفحه و توصیفات تکراریش از خصوصیت های همسرش، خواننده رو شدیدا دلزده میکنه. اینکه کتاب سمت و سویی مذهبی داشت و هر جا که نویسنده در بیان عقلی ماجراها کم می آورد، اونها رو به مسیح و انجیل ربط میداد، کتاب رو حوصله سر بر تر میکرد!

  9. 5 out of 5

    Maryam

    ما می خواهیم که دوست مان بدارند. خواستن در این جمله زیادی است بهتر است بگوییم: در آرزوی آن هستیم که دوست مان بدارند صمیمانه و ساده لوحانه در آرزوی آن هستیم که دوست مان بدارند اما در این باور و رویای مان اشتباه میکنیم آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند دوست بدارند بلی ولی کمی بیشتر از دیگری

  10. 5 out of 5

    Eli Za

    کتابی سرشار از زندگی و در عین حال مرگ! پر از فقدان، همینقدر متناقض و لبریز، لبریز از چیزی که نمی‌دانم چیست، یعنی به زبان نمی‌آید. شاید هم "باید" همینگونه باشد: نوعی از زیستن و سپاسگزار آن بودن که سرشار از ناامیدی است و امید در آن، همان بخشی است که به زبان نمی‌‌آید. پی‌نوشت: از معدود کتاب‌هایی بود که در عین ستایش‌های گاه‌به‌گاه از زندگی، به ورطه روانشناسی زرد و امیدواری‌های پوچ و واهی نمیفتن، کتابی که به صراحت از "ناامیدی" حرف می‌زنه و نه "امید" و البته نه در شکل کلیشه شده، باید بخونید. پی‌نوشت د کتابی سرشار از زندگی و در عین حال مرگ! پر از فقدان، همینقدر متناقض و لبریز، لبریز از چیزی که نمی‌دانم چیست، یعنی به زبان نمی‌آید. شاید هم "باید" همینگونه باشد: نوعی از زیستن و سپاسگزار آن بودن که سرشار از ناامیدی است و امید در آن، همان بخشی است که به زبان نمی‌‌آید. پی‌نوشت: از معدود کتاب‌هایی بود که در عین ستایش‌های گاه‌به‌گاه از زندگی، به ورطه روانشناسی زرد و امیدواری‌های پوچ و واهی نمیفتن، کتابی که به صراحت از "ناامیدی" حرف می‌زنه و نه "امید" و البته نه در شکل کلیشه شده، باید بخونید. پی‌نوشت دو: از بین همه قفسه‌ کتاب‌هام، نتونستم این کتابو تو قفسه دیگه‌ای بجز شعر بذارم!

  11. 5 out of 5

    Ladan

    کتاب بیشتر به خاطر شباهتهایی که با ژیسلن داشتم بهم چسبید..."با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود، همان کندی که تو در انجام کارهای روزمره داشتی...تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام" به نظرم بوبن هنوز منو ندیده، من یواشترین آدمی هستم که به عمرش میتونه ببینه..."زیبا،شاد،مهربان،مراقب،گیج،بی خیال ،خسته،ظریف،غیرقابل تحمل،دوست داشتنی،شلخته،خنده رو،ناامید،خنیاگر،رویایی،بازهم شلخته و کند،خیلی خیلی کند و آزاد و زیبا"..."کوچکترین فرزند خانواده،ته تغاری،دیرآمده،چهارمین و آخرین فرزند خانواده،مسند آخ کتاب بیشتر به خاطر شباهتهایی که با ژیسلن داشتم بهم چسبید..."با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود، همان کندی که تو در انجام کارهای روزمره داشتی...تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام" به نظرم بوبن هنوز منو ندیده، من یواشترین آدمی هستم که به عمرش میتونه ببینه..."زیبا،شاد،مهربان،مراقب،گیج،بی خیال ،خسته،ظریف،غیرقابل تحمل،دوست داشتنی،شلخته،خنده رو،ناامید،خنیاگر،رویایی،بازهم شلخته و کند،خیلی خیلی کند و آزاد و زیبا"..."کوچکترین فرزند خانواده،ته تغاری،دیرآمده،چهارمین و آخرین فرزند خانواده،مسند آخرین فرزند مسند فرمانروایی است.همه از سر خطاهای او می گذرند بی آنکه جلوی شیطنتهایش را بگیرند از او مراقبت می کنند.این که او آخرین است ، که پس از او فرزند دیگری نخواهد بود به خوبی حس می شود پس تمام وقت خود را صرف او می کنند چنان رفتار می کنند که گویی چنین عشقی پایان ناپذیر است و در حقیقت این چنین هم هست"..."آه خدای من از فرزندان آخر هیچ نمی خواهند،وجودشان یک معجزه است"..."همه چیز را بر او می بخشایند، شیطنتهایش را، عشق هایش را، شوهرهایش را، کندی اش را، بی نظمی اش را، و ازاو هیچ توقعی ندارند"...."مادرت تورا بزرگ می کند.مادر و خواهر بزرگ ات"..."و بدین سان تو همواره یک گروه فرشته کمکی داشتی و وقتی آنها نبودند در جاهای گوناگون به دنبالشان می گشتی، مثلا در کتابها،خانواده چیز جالبی است. خانواده ها می خواهند که جاودانه باشند و از طرفی جاودانه هم هستند"..."تو می توانستی تا ابد خسته باشی ، تو با فقدان ابدی زمان مواجه بودی"..."تو لوس و نازپرورده هستی و زندگی ساده ای نداری.هیچ کس زندگی ساده ای ندارد"..."از پیر شدن می ترسیدی، دیگر پیر نخواهی شد"...سوای این شباهتها بعد از 16 سال زندگی با همچین عشق و شوق و شوری نوشتن باعث میشه به ژیسلن غبطه بخورم

  12. 5 out of 5

    Chista Rasouli

    - واسه من هیچ‌چی به اندازه‌ی شنیدن یه موسیقی خوب، به بوبن‌خوانی شبیه نیست. - می‌خوام بگم «جوری که بوبن واژه‌ها رو می‌چینه کنار هم خیلی خوبه» ولی نمی‌تونم این رو بگم. چون چیزی که من می‌خونم ترجمه است و چینش واژه‌ها کار مترجمه قاعدتن. ولی به کتاب‌های دیگه‌ی بوبن فکر می‌کنم از مترجم‌های دیگه و می‌بینم اون‌ها هم همین حال رو داشتند. پس کار خود بوبنه. حالا نگم «چینش واژه‌ها»؛ اون حس خوب، اون فکر، اون جنون، اون چیزی که بوبن سنجاق‌شون می‌کنه به جمله‌ها، و جوری که سنجاق‌شون می‌کنه. اونا رو دوست دارم من. - - واسه من هیچ‌چی به اندازه‌ی شنیدن یه موسیقی خوب، به بوبن‌خوانی شبیه نیست. - می‌خوام بگم «جوری که بوبن واژه‌ها رو می‌چینه کنار هم خیلی خوبه» ولی نمی‌تونم این رو بگم. چون چیزی که من می‌خونم ترجمه است و چینش واژه‌ها کار مترجمه قاعدتن. ولی به کتاب‌های دیگه‌ی بوبن فکر می‌کنم از مترجم‌های دیگه و می‌بینم اون‌ها هم همین حال رو داشتند. پس کار خود بوبنه. حالا نگم «چینش واژه‌ها»؛ اون حس خوب، اون فکر، اون جنون، اون چیزی که بوبن سنجاق‌شون می‌کنه به جمله‌ها، و جوری که سنجاق‌شون می‌کنه. اونا رو دوست دارم من. - تا این‌جا هر کتابی از بوبن خوندم، با مرگ و عشق گره خورده. «فراتر از بودن» اوج‌شه. یه عاشقانه‌ی ساده است این کتاب بدون بدی‌های عاشقانه‌های معمول. خصوصن این‌که لوس نیست. - «فراتر از بودن» عجیب من رو یاد «چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم» اثر نادر ابراهیمی می‌انداخت. بیش‌تر که دقت و فکر می‌کنم بوبن و ابراهیمی شبیه‌اند در نوشتن. به همون اندازه که برای‌م فرق زیادی نمی‌کنه کدوم کتاب ابراهیمی رو بخونم -چون همه‌شون شبیه‌اند و یک حال دارند و تابلوست! که نوشته‌ی ابراهیمی‌ست-، فرقی نداره کدوم کتاب بوبن رو هم بخونم. من، بوبن و ابراهیمی رو از حس و حال جاری در نوشته‌هاشون می‌شناسم. هردوشون تو هر کتاب دوباره خودشون و اثرهای دیگه‌شون رو تکرار می‌کنند. ولی چه‌قدر من این تکرار رو دوست داشتم تا این‌جا.

  13. 5 out of 5

    Nasrin

    ما زنده ها در مقابل مبحث مرگ، شاگردان خیلی بدی هستیم. روزها، هفته ها و ماه ها می گذرد و آن درس هنوز بر روی تخته سیاه باقی است . **** من در سرما و کولاک زمستان، شبی از شب های تابستان را می بینم؛ من نغمه هایی را می شنوم که تو دیگر آن ها را نخواهی شنید . بلبل می خواند و قلب تو شاد است، ولی قلب من گریان.. اما نه.. ژیسلن من هیچوقت گریه نمی کند؛ در پشت این اشک ها لبخندی نهفته است، مانند رزهای سرخ رنگی که در زیر این برف سفید پنهان شده اند... در این زندگی هیچ چیز بیهوده آفریده نشده؛ هیچ چیز این زندگی متعلق به ما زنده ها در مقابل مبحث مرگ، شاگردان خیلی بدی هستیم. روزها، هفته ها و ماه ها می گذرد و آن درس هنوز بر روی تخته سیاه باقی است . **** من در سرما و کولاک زمستان، شبی از شب های تابستان را می بینم؛ من نغمه هایی را می شنوم که تو دیگر آن ها را نخواهی شنید . بلبل می خواند و قلب تو شاد است، ولی قلب من گریان.. اما نه.. ژیسلن من هیچوقت گریه نمی کند؛ در پشت این اشک ها لبخندی نهفته است، مانند رزهای سرخ رنگی که در زیر این برف سفید پنهان شده اند... در این زندگی هیچ چیز بیهوده آفریده نشده؛ هیچ چیز این زندگی متعلق به ما نیست،این زندگی به ما بخشیده شده و به همراه آن خیلی چیزهای دیگر، خیلی بیش از آنچه روز مرگ مان از دست می دهیم... **** هیچ کس زندگی ساده ای ندارد... همین امر ساده ی زنده ماندن، ما را به سوی سخت ترین ها پیش می برد. زندگی معقول نیست و نمی توان آن را سال ها به صورت یک طرح معماری ساده یا چیزی آرام انگاشت. زندگی قابل پیش بینی و مسالمت آمیز نیست. زندگی در وجود ماست، داستان اشتیاق است که ما را به اندوه و دوگانگی محکوم می کند.

  14. 5 out of 5

    Amir

    از اون کتابایی که صدها جمله واسه رستگار شدن داره

  15. 4 out of 5

    Fahim

    یک عاشقانه ی بسیار لطیف و غمناک که نویسنده در مورد همسرش که به تازگی از دنیارفته نگاشته.. سرتاسر کتاب پر بود از جملات ناب عاشقانه و با اینکه موضوع کتاب در مورد مرگ بود ،اما سراسر روایت عشق و سرزندگی بود... تمام کتاب رو با بغض خوندم...

  16. 4 out of 5

    Akram

    آن شب سرد و دلگیر در آن کتاب فروشی گرم و کوچک به دنبال اثر دیگری بودم که چشمم به کتاب لاغر سلفون کشیده ای افتاد با قلبی سبز در میانش. بدون هیچ آگاهی و ذهنیتی از بوبن و آثارش، آن کتاب را خریدم و همان شب خواندنش را آغاز کردم. کم میخواندم و زیاد مینوشتم. جمله و یا حتی لغتی از آن با من چنان میکرد که باید یک صفحه می نوشتم تا راه برای جملات بعدی باز شود. بدون خطی بر کتاب میخواندم که اگر خطی می کشیدم، خطی طویل به موازات تمام جملات کتاب میبود و تا پایان هیچ جمله ای را رها نمی کرد. لطافت و عشق بسیاری را د آن شب سرد و دلگیر در آن کتاب فروشی گرم و کوچک به دنبال اثر دیگری بودم که چشمم به کتاب لاغر سلفون کشیده ای افتاد با قلبی سبز در میانش. بدون هیچ آگاهی و ذهنیتی از بوبن و آثارش، آن کتاب را خریدم و همان شب خواندنش را آغاز کردم. کم میخواندم و زیاد مینوشتم. جمله و یا حتی لغتی از آن با من چنان میکرد که باید یک صفحه می نوشتم تا راه برای جملات بعدی باز شود. بدون خطی بر کتاب میخواندم که اگر خطی می کشیدم، خطی طویل به موازات تمام جملات کتاب میبود و تا پایان هیچ جمله ای را رها نمی کرد. لطافت و عشق بسیاری را در خود یافته ام و در زن های دیگر اما این بار مردی ست که سخن میگوید و در عجبم از اینهمه زیبایی و لطافت که نظیرش را در مردهای پیرامونم ندیده ام. «با صدایی آرام، با صدایی عاشقانه با تو صحبت می کنم. صدای آدم های قرن دوازدهم را برمی گزینم، واژه های گل رز و نسترن و راه باریکه های عشق سرشار از احترام را، تا با تو صحبت کنم. شاعران قرون وسطی در وصف لطافت زنی شعر می سرودند که همسر آن ها نبود بلکه همسر شاهزاده بود. امروز تو همسر پادشاه روشنایی هستی، در آغوش آن ایزد نیرومند آرام می گیری اما هیچ چیز مانع از آن نمی شود که با تو سخن بگویم و خواهان تو باشم، هرگز هیچ کس و هیچ چیز مانع نخواهد شد، نه شاهزاده و نه ایزد.» هنوز یک دور نخوانده در فکر دوباره خواندنش بودم. بعد هر جمله اش مکث میکردم و سه تن را به یاد می آوردم: خود، مادر بزرگوارم و مهربان. که تو مهربان، چقدر بزرگ و باعظمتی که نامت در کنار نام مادری نشسته است. مهربان، اگر هر ادمی کتابی بود بی شک من «فراتر از بودن» بودم. بوبن خطاب به ژیسلن آن را نوشته است و من آن را خطاب به تو خوانده ام که اگر تو نبودی چقدر درک اینهمه زیبایی و لطافت برایم دشوار و سخت می نمود. اگر من نیز روزی کتابی از تو بنویسم، به زلالی «فراتر از بودن» خواهد بود و شاید زلالتر و شفاف تر. دیدن کافی نبود با تمام جانم میخواندم و به تو می اندیشیدم و از تو می نوشتم و باز به کتاب باز میگشتم و با انگشتانم لغات سپیدی که خوانده بودم را لمس میکردم. نمیدانم شاید اینگونه خواندن رفتار مناسب تری در برابر این همه روشنی باشد. «بهار سال 1951 به دنیا می آیم و رفته رفته به خواب می روم. پاییز سال 1979 با تو ملاقات می کنم و بیدار می شوم. تابستان سال 1995 کارم را از دست می دهم، سراپا یخ می بندم. کار من این بود که تو را نگاه کنم و دوست بدارم. کاری واقعی، تمام وقت. شانزده سال تمام، پرمشغله ترین مرد بودم: نشستن در سایه، تو را نگاه می کردم رقص کنان روی جاده ها.» که اگر نگاهم به طراوت حضورت روشن شود و یک روز از عمر من باقی باشد، تمام روز به تو خواهم نگریست بی آنکه به خود اجازه دهم حتی قدمی به سویت بردارم، مبادا وجود نازک و لطیفت از سنگینی گام هایم در هراس افتد و درست در لحظه ی جان دادنم نامت را آرام خواهم گفت و از عظمت نگاهت مهربان، بی وقفه جان خواهم داد که: «عاشق بودن یعنی دل بستن به کسانی که دوستشان داریم بی آنکه هرگز آنها را به سوی خود بکشانیم و چگونه میتوان در ابدیت دل بست؟ پاسخش پیش توست. پاسخش را همه میدانند. پاسخش حفظ دغدغه ی سوال در سراسر زندگی است. پاسخش پاسخ ندادن و تا ابد در خود سوال ماندن است، رقصان، خندان، ژیسلن وار.»

  17. 5 out of 5

    Afruz

    برای ازدست دادن چیزی اول باید صاحب ان بود ما هیچ وقت دراین زندگی صاحب چیزی نیستیم وهیچ وقت چیزی را ازدست نمیدهیم

  18. 5 out of 5

    بهار

    زندگی تو هیچ ماجرایی نداشت، در ماجراهای عاشقانه همیشه تنها عشق را برمی گزینی. یکی از بزرگترین کشفهایم را به تو مدیونم، این آگاهی ارزشمند را مدیون تو هستم: عشق هرگز آرام و قرار نمی گیرد. چطور می تواند آرام گیرد؟ در دنیا هیچ جایی برای او نیست. برای رسیدن به عشق، تنها میتوان مانند تو بود شوریده، آشفته، توضیح ناپذیر، دیوانه، زنده، زنده،زنده. . . کتاب فوق العاده لطیفی که راوی بعد از مرگ معشوقه اش به یادآوری خاطراتش با حس و حال عاشقانه می پردازه. کتاب سراسر زیبایی و لطافت بود..

  19. 5 out of 5

    Moujan Taghavi

    موضوع کتاب: همسر نویسنده فوت کرده و او در دنیای واقعی همسرش را در کنار خود میبیند و لحظه ها را با حضور او سپری‌میکند. کتاب مانند نامه هایی می ماند که به همسرش نوشته و در آن به جای استفاده از فعل هایی با زمان گذشته از فعل هایی با زمان حال استفاده میکند. نظر من: کم حجم هست ( حدود ۹۰ صفحه هست) و نوشته های درونش جالبه و خوندش خالی از لطف نیست. پ.ن: پاراگرافی در این متن دلیل نوشتن متنی از سری نامه هایم به وانیا توسط خودم شد :))

  20. 5 out of 5

    Ladan Alizadeh

    یا ترجمه ای که من خوندم فاجعه بوده یا هم کلا من یه کتاب دیگه غیر اینی که آدما میگن خوندم

  21. 5 out of 5

    Maede

    نثر کتاب زیبا ولی دردناکه...پراکنده درست مثل فکر مشوش یک نویسنده که عشقش رو از دست داده. بعضی جمله های کتاب اونقدر خوبند که باید جدا از کتاب هم بمونند، مشکل این بود که این پراکندگی و تکرار من رو کمی خسته کرد، البته شاید برای کسی که مرگ رو در زندگیش دیده باشه کتاب عالی ای باشه، انگار باید چنین چیزی رو تجربه کرده باشی تا بدونی داره از چه دردی میگه

  22. 5 out of 5

    Ghazaal B.

    من جز تک و توک پاراگرافها (که هرچی به سمت انتهای کتاب میرفت فراوانیش به طرز محسوسی کمتر می‌شد،) هیچ کتاب رو دوست نداشتم. انقدر که واقعا شک دارم همون کتابی رو خونده باشم که شما اینهمه دوستش داشتین. من آدم بی‌احساس و غیرعاشق‌پیشه‌ای نیستم ولی این حجم از رومنس و تشبیه و استعاره و ستایش و معاشقه کلامی برام اصلا لذت‌بخش نبود. به کتاب بیشتر به چشم یه ‌یارواره نگاه میکنم و فقط در همین صورت می‌تونم بهش احترام بذارم. وگرنه لذت خاصی از بار ادبی یا فلسفیش نبردم. (چیزی که در طول کتاب کنجکاویم رو درگیر کرده بود من جز تک و توک پاراگرافها (که هرچی به سمت انتهای کتاب میرفت فراوانیش به طرز محسوسی کمتر می‌شد،) هیچ کتاب رو دوست نداشتم. انقدر که واقعا شک دارم همون کتابی رو خونده باشم که شما اینهمه دوستش داشتین. من آدم بی‌احساس و غیرعاشق‌پیشه‌ای نیستم ولی این حجم از رومنس و تشبیه و استعاره و ستایش و معاشقه کلامی برام اصلا لذت‌بخش نبود. به کتاب بیشتر به چشم یه ‌یارواره نگاه میکنم و فقط در همین صورت می‌تونم بهش احترام بذارم. وگرنه لذت خاصی از بار ادبی یا فلسفیش نبردم. (چیزی که در طول کتاب کنجکاویم رو درگیر کرده بود این بود که آیا وقتی داره از آزادی و عشق بی‌حد و مرز ژیسلن حرف میزنه، آیا در یه غالب مونوگام داره بهش اشاره میکنه یا پلی‌گام؟)

  23. 5 out of 5

    Komail

    0- " عشق مانند مرگ سهمگین است." بوبن وارون این عبارت را در جملات کتاب" فراتر از بودن" زندگی می کند، او با مرگ ژسلین همسرش دوباره عاشقش می شود: عشقی دیگرگون/عشقی که این بار به رسیدن منجر نخواهد شد بلکه از نرسیدن آغاز می شود! نرسیدنی که با مرگ شروع شده است. /شاید فردایی و دیداری! بوبن در سی و یک نامه یا نوشته در این کتاب، جهان بینی دیگر گونی از مرگ و مواجهه با آن ارایه میکند که خاستگاه آن عشق است. نوشته هایی برای زندگی مجدد با همسرش. ابدا از دست ندهید مطالعه و زندگی با این کتاب را. 1- برای از دست دا 0- " عشق مانند مرگ سهمگین است." بوبن وارون این عبارت را در جملات کتاب" فراتر از بودن" زندگی می کند، او با مرگ ژسلین همسرش دوباره عاشقش می شود: عشقی دیگرگون/عشقی که این بار به رسیدن منجر نخواهد شد بلکه از نرسیدن آغاز می شود! نرسیدنی که با مرگ شروع شده است. /شاید فردایی و دیداری! بوبن در سی و یک نامه یا نوشته در این کتاب، جهان بینی دیگر گونی از مرگ و مواجهه با آن ارایه میکند که خاستگاه آن عشق است. نوشته هایی برای زندگی مجدد با همسرش. ابدا از دست ندهید مطالعه و زندگی با این کتاب را. 1- برای از دست دادن چیزی، باید اول صاحب آن بود. ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم. در این زندگی فقط باید آواز خواند، باید با غبار روان های عاشق مان از ته گلو ، از ته دل، از ته مغز، از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم. 2- ما میخواهیم که دوست مان بدارند." خواستن" در این جمله زیادی است. بهتر است بگوییم: در آرزوی آنیم که دوستمان بدارند. صمیمانه و ساده لوحانه در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند. اما در باور و رویای مان اشتباه می کنیم. آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند، بلی، ولی " کمی بیشتر " از دیگری. ترجیح مان دهند. یک کودک دو ساله به راحتی این را در می یابد. ما چه بیشتر از یک کودک دو ساله داریم؟ ما عشق و ترجیح را با هم اشتباه می گیریم، عشق و تعالی را، عشق و آرامش را. برای کاستن از این اشتباه باید اندیشه مان را زیر دوش مرگ بگیریم، در کسانی که دوست می داریم باید به آن چیزی دست یابیم که پس از مرگشان باقی می ماند-به نام خالص شان، قلب بر باد رفته شان، زندگیشان را که با ما یکی نیست که از ما جداست، که به ما بستگی ندارد. عشق هم مانند مرگ همه چیز را ساده می کند. نام حقیقی عشق سادگی است.عشق مانند مرگ ویژگی های کوچکی را که هر یک از ما به آنها به شدت وابسته ایم و در مورد آنها به دیگران ایراد می گیریم از بین می برد. از زمانی که تو مرده ای، تمامی مرده ها افراد خانواده ی من هستند. تمام مرده ها و تمام زنده ها. البته من برخی را ترجیح می دهم(چه از مرده ها و چه از زنده ها.)

  24. 5 out of 5

    SA®A

    " شادی هیچگونه ارتباطی با سر زندگی ، خوش بینی، و یا شور و اشتیاق ندارد.بنابراین می توان گفت شادی یک حس نیست ، چرا که تمام حس های ما محسوس هستند.شادی آن چیزی نیست که از درون سرچشمه بگیرد،بلکه در بیرون پدید می اید.شادی در جریان است و چون هوا سبک و در حال پرواز و با تمام وجود ، همه ی ما به غم اعتبار و اهمیت بیشتری می دهیم تا به شادی ، برای غمی که تمام گذشته و وزن و عمقش را به رخ ما می کشد.در حالیکه شادی هیچ گذشته ، وزن و عمقی ندارد.همان لحظه که متولد می شود ، در حال پرواز است. شادی پر ارزشترین و در ع " شادی هیچگونه ارتباطی با سر زندگی ، خوش بینی، و یا شور و اشتیاق ندارد.بنابراین می توان گفت شادی یک حس نیست ، چرا که تمام حس های ما محسوس هستند.شادی آن چیزی نیست که از درون سرچشمه بگیرد،بلکه در بیرون پدید می اید.شادی در جریان است و چون هوا سبک و در حال پرواز و با تمام وجود ، همه ی ما به غم اعتبار و اهمیت بیشتری می دهیم تا به شادی ، برای غمی که تمام گذشته و وزن و عمقش را به رخ ما می کشد.در حالیکه شادی هیچ گذشته ، وزن و عمقی ندارد.همان لحظه که متولد می شود ، در حال پرواز است. شادی پر ارزشترین و در عین حال کم ارزشترین موجود در دنیاست ، چیزی که تنها کودکان می توانند به راستی آن را ببینند و حس کنند. آری ، فقط کودکان ، قدیسان و تو... تو شادی را در همان لحظه که در حال پرواز است ، در دام می افکنی و سپس در همان لحظه آزادش می سازی. کاری غیر از این نمی توان با آن کرد و تو در مقابل این عظمتی که اهداء و سپس دریافت شده ، می خندی. با این همه تو نیز مانند دیگران ، با این امر وحشت آور و این سایه ی بیش از حد سنگین و سخت ، در زندگی ات سر و کار داری و چنان با محبت به روی غم در می گشایی که غم ، خودش و راه و رسم تیره اش را گم می کند و دیگر قابل شناسایی نیست."ا

  25. 4 out of 5

    Araam Bayaani

    می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که دنیا آنها را بدترین مادرها میخواند،مادرانی که فقط به فکرِ فرزندانشان نیستند و باز هم می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که فراموش نمی کنند که در عین ِ مادر بودن به همان اندازه ،همسر،معشوق و فرزند هستند. واقع ی مرگ ِ تو ،تمام ِ وجود ِ مرا از هم پاشید تمام ِ وجودم جز قلبم را قلبی که تو ساختی ،قلبی که تو هنوز میسازی،قلبی که تو هنوز با دست های ِ گم گشته ات شکل می دهی،با صدایِ گم گشته ات آرام می کنی ،با خنده ی گم گشته ات روشن می سازی دوستت دارم چیزی جز این می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که دنیا آنها را بدترین مادرها میخواند،مادرانی که فقط به فکرِ فرزندانشان نیستند و باز هم می توان گفت بهترین مادرها کسانی هستند که فراموش نمی کنند که در عین ِ مادر بودن به همان اندازه ،همسر،معشوق و فرزند هستند. واقع ی مرگ ِ تو ،تمام ِ وجود ِ مرا از هم پاشید تمام ِ وجودم جز قلبم را قلبی که تو ساختی ،قلبی که تو هنوز میسازی،قلبی که تو هنوز با دست های ِ گم گشته ات شکل می دهی،با صدایِ گم گشته ات آرام می کنی ،با خنده ی گم گشته ات روشن می سازی دوستت دارم چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم تو نوشتن را به من آموختی ،تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی صحیح بیان کردنش را با تامل ِ بسیار ... ........................... آنقدر جملات زیبا در این کتاب خوانده ام که جایی برای نوشتن تمامشان نیست برای " ژیسلن " می نویسد که دیگر نیست ،ستایش وار می نویسد او را و زیباست اینکه کسی را آنگونه دوست بداری که ساده ترین ،عادی ترین حرکاتش تو را به وجد آورد ... زیباست

  26. 5 out of 5

    Zahra Taghipour

    ترجمه سیدحبیب گوهری راد از انتشارات رادمهر رو مطالعه کردم. به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم. ص57 دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دست کسانی است که پیش از هر کس خود را به قتل رسانده اند و اتکاء به نفس و آزادی شان را در خود خفه کرده اند. ص66 آدمی وقتی در درون چیزی قرار دارد نمی تواند آن را ببیند پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد؛ یعنی همیشه باید در حاشیه بود؛ اصلا هیچ کس نمی تواند به طور کامل درون زندگی باشد. د ترجمه سیدحبیب گوهری راد از انتشارات رادمهر رو مطالعه کردم. به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم. ص57 دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دست کسانی است که پیش از هر کس خود را به قتل رسانده اند و اتکاء به نفس و آزادی شان را در خود خفه کرده اند. ص66 آدمی وقتی در درون چیزی قرار دارد نمی تواند آن را ببیند پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد؛ یعنی همیشه باید در حاشیه بود؛ اصلا هیچ کس نمی تواند به طور کامل درون زندگی باشد. در درون ما، همیشه کسی هست که نیست؛ کسی که نگاه می کند و بی صدا می ماند و به ندرت برایش واقعه ای اتفاق می افتد. ص75

  27. 4 out of 5

    Leila

    این کتاب به یک نام دیگه "فراتر از بودن"قبلا منتشر شده که صفحات بیشتری هم داشته و مترجم متفاوت.در مورد کسی هست که نامه های عاشقانه به معشوقش که مرده مینویسه و مرگ اون رو حتی مهم تر از زنده بودنش جلوه میده.تمام متن پر از جمله های عاشقانه و شاعرانه به معشوق و زندکی هست.کتاب انقدر کوتاه بود که قبلا از اینکه ازش خوشم بیاد تموم شد

  28. 4 out of 5

    Zohreh Hanifeh

    کار من، تماشای تو و عشق ورزیدن به تو بود... و من در این ۱۶ سال پرکارترین مرد دنیا بودم: نشسته در سایه، همواره محو تماشای تو...

  29. 5 out of 5

    Hodove

    اولین کتابی که از بوبن میخونم به نظرم ترجمه خیلی خوبی داشت من ترجمه ای با اسم فراتر از بودن(مهوش وقاری)رو خوندم. نثرش به شدت منو یاد نادر ابراهیمی مینداخت تعابیرو توصیفات خیلی شبیه بهم و هم جنس بودن. کلی از جاهای کتاب رو علامت زدم چون جمله های خوبی بودن. اما اینکه ۱۰۰صفحه بدون قصه فقط جمله های قشنگ راجع به مرگ و زندگی بخونی یجورایی لذت بخش نیست. هرچند بدون این ایراد هم کتاب خوش خوانی بود به نظرم

  30. 5 out of 5

    Farzaneh

    تا به حال تا این اندازه کتابی نخونده بودم که معانی و تفاسیر کلمات رو مرزبندی مشخصی کنه. در واقع مرزبندی که در حد فهم من هست. یک نفس خوندن و درواقع نوشیدن این کتاب بمن احساسی چون آزادی داد.

Add a review

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Loading...
We use cookies to give you the best online experience. By using our website you agree to our use of cookies in accordance with our cookie policy.